محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

88

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

ارمين - [ به راى مهمله و ميم . به وزن غمگين ] نام پسر چهارم كيقباد شاه برادر خرد « 1 » كيكاوس « 2 » . مثالش حكيم فردوسى گويد : بيت چهارم كى ارمين كجا داشت نام * سپردند گيتى بآرام و كام اردوان - نام يكى از ملوك مشهور . مثالش شاعر گويد : بيت جهان مرده ريگست از هر دوان * اگر اردشير است اگر اردوان آب سواران - يعنى حباب و سواران آب نيز گويند . مثالش امير خسرو گويد : بيت آب كه او خيمه ز باران كند * دايرهء آب سواران كند انجمن - مجلس و مجمع باشد . مثالش فردوسى گويد : شعر بشادى يكى انجمن پر شگفت * شهنشاه گيتى زهازه گرفت آگين - همان آگن مرقوم بهر سه معنى . « 21 » بمعنى اول و دوم سراج الدين « 3 » راجى گويد : بيت دواتت را ز مشك و عنبر آگين * جهان را كن ز خطت عنبر آگين و بمعنى « 4 » دوم حكيم خاقانى نيز گويد : بيت زرين هماى چتر سپهرست بالشت * بىبال چون حواصل آگين چه مانده‌اى آس‌افزن - [ بمد الف « 5 » و فتح سين مهمله و زاى معجمه و سكون فاء ] « 22 » آن آهنى باشد كه سنگ آسيا را به آن تيز كنند و آن را آژينه نيز گويند . انديدن - [ به وزن خنديدن ] بمعنى سخن به شك گفتن باشد . آژگن - [ به ژاء و كاف فارسيتين . به وزن تاب ده ] درى باشد مشبك كه از پس آن نگاه كنند . الف كوفيان - كنايه از چيزى كج باشد . مثالش خلاق المعانى گويد : شعر عجم « 23 » و نقط ز زيبق و شنجرف « 24 » زد مرا * گردون كه كرد چون الف كوفيان تنم و در مؤيد الفضلاء بمعنى قضيب آمده . ايلخان - نام ملوك مغول هر كه باشد . آذربايجان - نام ولايتى مشهور در معجم - البلدان اذربيجان به وزن عندليبان نيز تصحيح كرده و گفته كه آذربايجان « 6 » معرب آذر - بايگان است چه آذر ، آتش است و بايگان ، حافظ و خازن ، پس معنى آن بيت النار « 7 » حافظ النار باشد « 2 » . مثالش مولانا محتشم كاشانى گويد . در تعريف اسب فرمايد : شعر راكب او در خراسان گر نهد پا در ركاب * پاى ديگر در ركاب آرد در آذربايجان آشيان - معروف و آن را شبكند « 25 » و بكند « 8 » « 26 » نيز گويند . مثالش عميد لومكى گويد :

--> ( 1 ) « س » « ب » : خورد . ( متن از « ن » است ) . ( 2 ) از اينجا تا پايان مطلب از « س » تنهاست . ( 3 ) « س » : سراج . ( 4 ) « س » : بمعنى . ( 5 ) دو كلمهء بمد الف از « س » است . ( 6 ) كلمهء آذربايجان از « س » تنهاست . ( 7 ) « س » : نيست النار . ( 8 ) « س » : بكندى ؟ ( 21 ) يعنى بمعانى : امر به آگندن ، پر كردن - آنچه جوف جامه و غيره به آن پر كنند - اسم فاعل پر كننده . ( 22 ) در برهان قاطع اس افزون ( بفتح همزه و سكون فاء و زاى هوز بوا و نون زده ) آمده است به معناى مذكور در فوق . ( 23 ) عجم بضم اول ، نقطه . ( 24 ) شنگرف ، رنگ سرخ . ( 25 ) شبكند ، آشيان مرغان است كه جا و مقام مرغان باشد . ( برهان ) ( 26 ) بكند ، جاى مرغان ، آشيان .